خرید بک لینک
سلوووووووووووووم عشقم خاطره ی پنجشنبمون رو هم بنویسم اینجا 29 مهر 95 سر جلسه هفتگی ... که قرار بود کریمیان و اون پسره نیازی و اینا رو هم بیارم که معلوم نشد چ مرگشون شد نیومدن ... بعدش که اومدم تو دفتر ... تو حیاط بودیم بهمون گفتی بیاین تو ... اون روز خیلی احسان اذیت کرد ... هی نگاه میکرد میخندید و منم لبخند میزدم خانوم نوربخش نگام میکرد اب میشدم ... بعدشم ک تو پاشدی حرف زدن روم نمیشد نگات کنم به خاطر دیشب و هی نگاهمو ازت میدزدیدم ... بعدم جلسه تموم شدو ... اومدی بحرفیم در مورد بچه ها و فروش و اینا ... چند دقیقه ای حرف زدیم ... بعد من یکم ازت محصول گرفتمو ...بعد گفتی صبرکن

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 1:00

سلام ... عزیزم واست این خاطره رو توی ادامه مطلب میزارم ... خیلی دوست داشتم بهت بگم تو بنویسیش ولی خب گفتم سرت شلوغه بهت میگم و خودم ضایع میشم ... پس بدو بیا ادامه مطلب ... رمزشم میزارم چهار رقم آخر شمارت

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 19:59

صفحه بندی